قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
474
تاريخ الفي ( فارسى )
او را حارث بن عوف السكسكى خواندندى . چون مجلس عمّار ياسر و عمرو عاص منعقد شد ، حصين بن مالك به حارث بن عوف گفت : مدتى بود كه مىخواستى سخن عمّار و عمرو عاص بشنوى . اكنون ايشان هردو به هم رسيدند و گفتگوى خواهند كرد . اگر خواهى كه سخن ايشان بشنوى به مجلس ايشان برو تا حال هردو طايفه بر تو ظاهر شود . حارث بن عوف گفت : مىترسم كه از شنيدن سخن ايشان خللى به اعتقاد من راه يابد و در فتنه افتم . بعد از آن انديشه كرد و گفت : چون راه راست مىشناسم و بر قواعد دين و شرايط اسلام وقوف يافتهايم به سخن كسى خلل به اعتقاد ما راه نخواهد يافت . حصين گفت : اى برادر بيا تا برويم و مناظرهء ايشان بشنويم . پس حصين و حارث فرود آمدند و در مجلس عمّار و عمرو عاص بنشستند . چون حارث سخنان عمّار بشنيد و خاموشى و عجز عمرو عاص را مشاهده كرد حيران بماند . حصين از او پرسيد كه : اى حارث ! چرا چنين متفكّر و حيران و متردّد گشتى ؟ حارث گفت : نمىدانم چه كنم . ميان ننگ و آتش دوزخ متردّد ماندهام . اگر از معاويه برگردم و به خدمت على بروم به ننگ مىانديشم ، و اگر با معاويه باشم از آتش مىترسم . مصلحت آن مىبينم كه گوشه گيرم و به هيچكدام همراه نباشم . حصين گفت : و اللّه كه انديشهء من نيز همين است . پس هردو از معاويه بگريختند . يكى به جانب حمص رفت و ديگرى به جانب مصر . و نيز در فتوح [ ابن ] اعثم كوفى مذكور است كه بعد از مناظرهء عمّار ياسر و عمرو عاص جماعتى از لشكر معاويه پيش عمرو عاص آمدند و گفتند : يا ابا عبد اللّه نه تو ما را روايت كردى كه مصطفى ، صلّى اللّه عليه و آله ، در حقّ عمّار ياسر چنين فرموده كه حقّ با عمّار است هركجا كه عمّار باشد ؟ عمرو عاص گفت : بلى من اين خبر روايت كردم و از لفظ مبارك حضرت رسالتپناهى ، صلّى اللّه عليه و آله ، در حقّ عمّار شنيدم . امّا عمّار به نزديك ما آمد و از ماست . ذو الكلاع گفت : اينچه بيهودهاى است كه مىگويى ؟ عمّار به نزديك ما آمد و حال آنكه او تو را در سخن و حجّت [ چنان ] عاجز كرد ؛ كه ما پنداشتيم كه تو گنگ شدى . عمرو عاص گفت : نه هر سخنى كه گويند آن را جواب باشد ! يكى از بزرگان لشكر معاويه چون اين سخنان شنيد با خود تأمّل كرده دانست كه معاويه بر باطل است . پس شبانه گريخت و به خدمت امام المتّقين پيوست . معاويه بامداد آن مرد را طلب كرد نيافت . دانست كه پيش علىّ بن ابى طالب رفته . از آن سبب بسيار متأثر شد و روى به عمرو عاص آورد و گفت : عاقلمردى كه تويى ! من پنداشتم كه تو را عقلى و رأيى هست ، امّا تو مطلقا از عقل و خرد دورى . شام بر من تباه كردى و لشكر مرا در شك افكندى به چيزى كه در حق عمّار ياسر روايت كردى . نه هرچه از مصطفى شنيده باشند روايت بايد كرد . ما از لفظ آن حضرت بسيار سخنان شنيديم كه روايت آن مصلحت نمىبينيم ؛ چه مصطفى هركلمهاى را كه گفت در وقتى و حالتى گفته كه آن را سببى بوده . تو